بچه های حقوق 90 حکیم سبزواری

زاغکی قالب پنیری دید

از همان پاستوریزه‌های سفید

*****

به دهن برگرفت و زود پرید

از قضا روبهی ماجرا را دید

*****

روبهی بی‌فریب و بی‌حیله

لاغر و بی شیله و پیله

*****

رو به زاغ کرد و با حسرت گفت

شیش آورده‌ای، شیش جفت

*****

من نمی‌کنم تعریف از پایت

از دل‌فریبی چشم و پرهایت

*****

زاغ کجا صدای خوش دارد ؟

رنگ تیره کی نشاط آرد ؟

*****

ماجرای اجداد ما طی شد

آن فریب و سادگی هی شد

*****

عصر ما عصر چیز باشد .... چیز ....

عصر همزیستی مسالمت آمیز

*****

این چهارصد گرم پنیر بر منقار

هیچ آگهیت بود حدود 2 دلار

*****

جان مادرت به پایین آ

لطف خود شامل حال ما بنما

*****

قدری از آن پنیر خوشمزه

آن کوه نور استریلیزه

*****

به من بینوای مسکین ده

که گرسنگی برده نورم از دیده

*****

اشک زاغ روان به رخ گردید

به حال روبه مسکین دلش لرزید

*****

ناگهان سنگی از پای درخت

ز پایین به سوی بالا رفت

*****

پر و بال و سر کلاغ خون شد

حال و احوال او دگرگون شد

*****

قالب پنیر بر زمین افتاد

رفت آرزوی خوردنش بر باد

*****

آدمیزاده‌ای گرسنه و نامرد

جست و آن طعمه را غر زد

* شعر از حسین قنبری از کاشان

: مرتبه
[ پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ ] [ 19:31 ] [ احسان سالار گنجی ]
درباره وبلاگ

دست در دست هم دهیم به مهر
وبلاگ خویش را کنیم آباد

.......................................

با سلام خدمت همکلاسی های محترم .

این وبلاگ صرفا جهت آشنا شدن حقوقدانان جوان دانشگاه حکیم سبزواری با همدیگر و همچنین تبادل اطلاعات شما سروران است بنابراین از شما بزرگواران تقاضا دارم در این امر با یکدیگر همکاری کنیم .

 با سپاس فراوان از شما.