بچه های حقوق 90 حکیم سبزواری

پس از آفرینش آدم ، خدا گفت به او :

نازنینم آدم....

با تو رازی دارم ....

اندکی پیش تر آی....

آدم آرام و نجیب ، آمد پیش!!!

زیر چشمی به خدا می نگریست....!

محو لبخند غم آلود خدا دلش انگار گریست

نازنینم آدم.... (قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید )

یاد من باش  که بس تنهایم!!

بغض آدم ترکید، گونه هایش لرزید...

به خدا گفت :

من به اندازه ی ....

من به اندازه ی گل های بهشت...

نه به اندازه ی عرش...

نه من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من

دوستدارت هستم !!

آدم ،کوله اش را برداشت ، خسته و سخت قدم بر می داشت...

راهی ظلمت پر شور زمین

زیر لب های خدا باز شنید...

نازنینم آدم....

نه به اندازه ی تنهایی من....

نه به اندازه ی عرش....

نه به اندازه ی گل های بهشت.....

که به اندازه ی یک دانه ی گندم تو فقط یادم باش !!!

نازنینم آدم... نبری از یادم....!

: مرتبه
[ شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 16:43 ] [ فائزه رستگار صالحی ]
درباره وبلاگ

دست در دست هم دهیم به مهر
وبلاگ خویش را کنیم آباد

.......................................

با سلام خدمت همکلاسی های محترم .

این وبلاگ صرفا جهت آشنا شدن حقوقدانان جوان دانشگاه حکیم سبزواری با همدیگر و همچنین تبادل اطلاعات شما سروران است بنابراین از شما بزرگواران تقاضا دارم در این امر با یکدیگر همکاری کنیم .

 با سپاس فراوان از شما.