بچه های حقوق 90 حکیم سبزواری
آقاي امام رضا(ع) سلام! من تازه رفته‌ام كلاس اول. براي همين بلد نيستم نامه بنويسم. روي موبايل بابايي حرف زدم و از او خواستم براي شما نامه بنويسد. او قول داده همه حرف‌هاي مرا براي شما بنويسد، چون من فقط خط فاصله و نقطه و چند عدد را ياد گرفته‌ام. البته وقتي اين نامه به دست شما برسد، حتماً من بابا و آب را هم ياد مي‌گيرم.
من گاهي با پدرم به زيارت شما مي‌آيم و از اينكه مي‌بينم خانه شما اين‌قدر زيباست، خوشحال مي‌شوم. مي‌دانيد خانه قشنگ داشتن چيز مهمي نيست، اينكه مردم خانه شما را به اين قشنگي درست كرده‌اند، مهم است. آن‌ها شما را خيلي دوست دارند. مادربزرگم هر موقع اسم شما را مي‌آورد، بلند مي‌شود و به سمت حرم شما سلام مي‌‌دهد. توي مشهد مردم هرگاه حرم شما را مي‌بينند، سلام مي‌كنند و با شما حرف مي‌زنند. پدرم مي‌گويد بركت شهر ما از امام رضاست. من خودم خيلي شما را دوست دارم، ولي از اينكه مي‌بينم اين همه آدم هستند كه شما را دوست دارند، كمي ناراحتم؛ نه براي شما، براي خودم ناراحتم، چرا كه من دوست دارم شما فقط دوست من باشيد تا بتوانم با خيال راحت با شما حرف بزنم. اينكه شما بتوانيد جواب اين همه آدم را بدهيد، به نظر من شما را خيلي خسته مي‌كند، اما پدرم مي‌گويد امام رضا(ع) به حرف همه گوش مي‌دهد.

اميرحسين رفيعا- مشهد

......................................................................................................................

 

آقاجان سلام. من علي هستم. دانش آموز سال سوم راهنمايي. آنچه قلب پاك و ساده ام مي گويد بر زبان و از آنجا بر روي كاغذ جاري مي سازم.آقاجان!كودكي 5،6 ساله بيش نبودم كه مي ديدم همه دو تا پادارند اما پدر من سه پا دارد. هميشه متعجب بودم از اين كار. هر چه فكر مي كردم به جايي نمي رسيدم. خستگي را در چشمان پدر مهربانم حس مي كردم. سنگيني باري بر دوشش را مي فهميدم ولي علتش را هرگز.
هرگاه از پدر مي پرسيدم: پدرجان چرا پايت كوتاه است؟ چرا تو سه پا داري؟ او در جواب مي گفت: فرزند عزيزم پايم را صدام بريده است. با همان حس كودكي آرزو مي كردم، اي كاش قدرتي در توان داشتم تا انتقام پدرم را از صدام بگيرم. نمي دانستم صدام كيست و چه اتفاقي افتاده. فقط در فكر انتقام بودم. سالها گذشت و من با اين آرزو بزرگ و بزرگتر شدم. وقتي فهميدم جنگي در كار بوده و پدر من شاهد زنده اين جنگ مي باشد به خود افتخار مي كردم. به پاي قطع شده اش فخر مي فروختم.انگار تمام دنيا مال من است ولي باز هم ناراحتي هايي كه از پايش مي كشيد، برايم غيرقابل تحمل است. آقاجان شما طبيب طبيبان هستيد.مي دانم علاجي براي پدرم نيست ولي با اين دل شكسته از شما عاجزانه تقاضا دارم، به بدن خسته و رنجور پدرم نيرويي عطا كنيد كه بالاي سر من باشد. آرزو دارم، بزرگ شوم و جراحي متعهد. كه اجابت اين آرزو را از شما مي خواهم. وقتي به نيتم رسيدم، مي خواهم مانند كوهي محكم و استوار باشم تا شانه هاي خسته پدر بر من تكيه زند. عصايي باشم براي پاهاي مجروحش. سرفرازي باشم، براي روحش. اميدي براي قلب شكسته اش و همچنين با اين زندگي كه من داشتم درد يك انسان قطع عضو را بهتر مي فهمم. پس آن روز است كه به داد اين چنين انسان هايي مي رسم و حرفشان را از ته دل گوش مي كنم. آقاجان من گفتني ها را گفتم و دستان كوچكم رو به آسمان و ضريح مقدس توست، همت از من، برآورده شدن حاجت از تو.
به اميد آن روز كه با رسيدن آرزويم به پابوست بيايم براي اداي دين.
علي پرواسي- سيرجان

................................................................................................................

ای امام رضا! من و همه بچه های مدرسه تو را دوست داریم و معلم ما هم شما را دوست دارد. ای امام رضا! من و همه بچه ها برای شما دعا می کنیم و معلم ما هم برای شما دعا می کند. یا امام رضا! من از شما می خواهم که همه دوست و آشنا و همه بیایند زیارت شما، اگر ما را هم قابل می دانی ما هم بیاییم زیارت شما. یا امام رضا! ما که هنوز زیارت تو نیامدیم ما همیشه بارگاه تو را توی تلویزیون می بینیم، از خدا می خواهیم که یک بار هم که شده با پدر و مادرم بیاییم زیارت شما به خصوص که روز تولد و شهادت تو می شود ما حرم تو را توی تلویزیون می بینیم، دلم می خواهد مثل یک پرنده بشوم و پرواز کنم و بیایم به زیارت شما یا امام هشتم!

مهدی برارپور کلاس دوم روستای بابل

 

...................................................................................................................


سلام آقاي من كه به انگشت اشاره كه بخواني‌ام، شتابان مسافر مي‌شوم و تا قاف عشق رحلت مي‌كنم!
ديار مرا ببين، اگر حرارت بازدم مسيحايي تو بر سرزمين من نبود، تا حال در اين انجماد نام تو نبردن، خون از رمق دويدن در رگ‌هاي اين جامعه و سرزمين مي‌افتاد.
سلام و ارادت كه نبايد هميشه از نزديك باشد. از راه دور هم مي‌شود، نه؟! از اين راه دور سلامت مي‌كنم كه اگر دستم را نگيري، به كه دل خوش كنم؟ به كدام همراه، دست اعتماد دهم؟ پشت سر كدام رفيق راه بيفتم؟ پس مرا با خودت محشور كن كه اين دنيا، صحراي محشر است! همه كلاه خود را چسبيده‌اند، تا باد نبرد!
دريا زده شده‌ام در اين دريايِ طوفانيِ دنيايِ سخت امروز! ميان همهِ اين تبسم‌هاي دروغين، تبسم تو را مي‌خواهم كه اصالت دارد، آقا!
حمايت تو را مي‌طلبم كه هرگز بي‌پناه را از سر خود وا نمي‌كند، آقا!
مرا به كشتي مهرباني و لطفت ميهمان كن قول مي‌دهم ديگر دريا زده نشوم!
رهايم مكن مولاي من كه اگر بي تو بمانم، بدنم گروگان گور مي‌شود و روحم زنداني برزخ!
بارها و بارها تجربه كرده‌ام، وقتي با رفيقي همنشين مي‌شوم؛ وقتي مُلك محبتم را به نام كسي مي‌زنم، وقتي خيمه دوستي را براي كسي ستون مي‌زنم، هنوز چشم بر هم نزده، رهايم مي‌كنند؛ كه برايشان تكراري شده‌ام! ماهي اميدم را به درياهايشان راه نمي‌دهند!
تو مرا يار باش كه نارفيق نمي‌شوي كه در ميانه راه رهايم كني، يا برايت تكراري شوم و يا ماهي اميدم را به درياي وجودت راه ندهي!
اين صحن گوهرشاد پاي افزار مرا مي‌شناسد از بس كه رفته‌ام و آمده‌ام! شنيده‌ام داستان آن آهوي رميده صحرا را كه ضامن شده‌اي، مرا ضامن نمي‌شوي؟ تو كه از تبار رأفتي؟
تو كه همان صدرنشيني كه سايه‌ات سعيد مي‌سازد، اين ضمير گُر گرفته را ببين، رو به تو كرده تا ابن السبيل دوستي تو باشد.
گيتي سرگردان است در پاي ضريحت، يا ضامن آهو!
«لا تَكِلْني إلي نفسي طَرْفَة عينٍ ابداً؛ مرا چشم بر هم زدني، به خود وامگذار...»، تو همّ و غمّم را از دوشم بردار. مَردُمِ ديده‌ام را آورده‌ام در سراي اين دولت كريمه‌ات. مي‌خواهم تو اجابت دعاي «اللَّهُمَّ... لقِّنْه حجّتَه» من باشي. مي‌خواهم تو بر سر تربتم بيايي و جواب تمام سلام‌هايم را بدهي.
حرمت، حرم عشق است برايم. اگر چه تنم اين‌جاست، اما جانم پيش توست و تو مي‌داني، نيك هم مي‌داني كه تا تن به جانان نرسد، از خمودي خلاصي نمي‌يابد.
اسمت را نسخ گرفته‌ام و همه معشوق‌هاي دروني‌ام را منسوخ كرده‌ام، يا علي‌بن موسي‌الرضا.
مگر نه اين كه گفته بودي به هنگام مرگ مي‌آيي تا دست نوازش بر سرم بكشي. يك روز مرگ ـ اين حتم مقتضي ـ مرا تا قبرستان عدم، كشان كشان مي‌برد؛ آن وقت لب‌هايم را براي ثناي تو باخته‌ام كه من از يادت نروم!
من هستي بي هويت نمي‌خواهم. اين جان را خواسته‌ام تا براي تو خرج كنم و اين زبان را خواسته‌ام تا با تو مناجات كنم. كتاب عمرم اگر شالوده‌اش تو نباشي، بي ارزش است!
تو براي من زنده‌تر از همه‌اي، براي همين است كه در كنف حفظ احدي نمي‌روم مولاي من.
مولاي مهرباني، روز فزع اكبر، فرياد رسي من يادت نرود كه به حقيقت، تو ياري براي آنكه تنهاي تنها تو را دارد، كه تو نصرت مي‌كني آن را كه «ثبّت اقدامنا» بگويد، چون خودت گفته‌اي: «والله أنا أرحم بكم منكم بانفسكم».
هر نفسي كه با ياد تو فرو مي‌رود، تسبيح است و چون با بندگي تو بيرون مي‌آيد، نَفسي پاك بر جاي نهاده؛ زوّار تو بودن، تنها پاداشش اين است كه دل پينه بسته را مي‌سايد و آدمي را آدم مي‌كند، آن سان كه از چشمانش پيداست در دلش چه مي‌گذرد؛ زلال زلال كيوم ولدته امّه.
و من امروز زائر توأم، السلام عليك يا علي‌بن موسي‌الرضا المرتضي(ع)....

..............................................................................................................

 

مولاي من! تو را امام غريب مي‌نامند، مي‌دانم بد ميزباني بودند و در مهمان‌نوازي وفا نكردند.

مولاي من! بعد از گذشت روزگار، حال تو ميزبان ما هستي؛ تو ميزبان گريه‌ها و نيازها؛ غم‌ها و دلتنگي‌هاي ما هستي.
تو كه غريبي را احساس كرده‌اي! حال غريبه‌ها به آستان كرم تو چشم دوخته‌اند و به دستان پر مهرت توسل كرده‌اند.

مولاي من! مي‌خواهم از زائراني بگويم كه جاده به جاده و شهر به شهر گذشته‌اند تا نفسي مهمان شوند و از مي عشق تو بنوشند.

مولاي من! مي‌خواهم از سنگفرش آستان مقدّست بگويم كه سجده‌گاه قدوم مهمانانت شده است؛ از كبوتران عاشقي كه گرداگرد حرم پاك تو مي‌چرخند و تو را طواف مي‌كنند؛ از نسيم بگويم كه بيرق گنبدت را بوسه‌باران مي‌كند و عطر دلرباي تو و اشك تمناي زائرانت را به اوج افلاك مي‌برد.

مولاي من! مي‌خواهم از آسمان بگويم كه هر روز نه، هر ساعت نه، هر لحظه و ثانيه از تو جان مي‌گيرد و در پيشگاه شكوه تو جان مي‌دهد.

اي آفتاب مهرباني! مي‌خواهم از خورشيد بگويم كه هر طلوع با انوار خود به پنجره فولاد تو چنگ مي‌زند و از ضريح تو نور مي‌گيرد.

اي حجت خدا ! خوش به حال جاده كه از قدوم زائرانت بغض تنهايي خود را مي‌شكند و خاك پايشان را به سينه زخم‌آلود خود مي‌زند كه عمري است از طواف تو جا مانده است.
خوش به حال رواق‌ها، درها و ديوارهايي كه از نفس مهمانانت پَِر مي‌گيرند و به ضريح پاك تو مي‌رسند.خوش به حال مناره‌ها وكاشي‌ها !
حال در آستانه سالروز شهادت جاودانه تو اي شمس‌الشموس، به ميعادگاه عاشقي تو چشم دوخته‌ايم تا از جام كرامتت جرعه‌اي بنوشيم.
ما را بي‌نصيب مگردان!

این شعرو تقدیم میکنم به همه ی عاشقان امام رضا که دوست دارن جمعه تو حرم آقا علی ابن موسی الرضا باشن:

قد هزار تا آسمون كبوتراتو دوس دارم ، وقتي ميام امام رضا سوقاتي گندم ميارم / وقتي ميام به مشهدت داغ دلم تازه ميشه ، دلم ميره كرببلا غصه بي اندازه ميشه / تنگ ميشه تا دلم برات عكس حرم رو ميگيرم ، تو خيالم ميام پيشت كنار گنبد ميشينم / دنيا بدون مشهدت از خونمون كوچيكتره ، وا نميشه دلم آقا با صد هزارتا پنجره / بس كه به مشهد اومدم جاده ها باهام رفيق شدن ، چرا نميرسم به تو ثانيه ها دقيق شدن / دلم براي صحن تو نگاه بكن پر ميزنه ، ايندفعه كه من اومدم نگو كه وقت رفتنه / اميد دارم كه من بيام دوباره پاكم بكني ، تو صحن اسماعيل طلا يه گوشه خاكم بكني

.................................................................................................................

 

آقا ی دلم سلام ...

در روز ازل ، وقتی كه خدا با نوك انگشتان سحر آفرینش ، آن بارقة قدسی و اهورایی را در گل انسان دمید  ، هستی در سكوت عدم فرو رفت . نگاه رحیم خداوند ، گونه های سرد و مرتعش او را گرم كرد . حال بعد از سیاه زمستانی ، بوی بهار در دماغ آفرینش پیچیده بود . ریسمان طبیعت از تنة زندگی بالا رفت بالای بالا ... انسان لذت جستن داشت . دستانش دو مسیح خاموش بودند . اما ... افسانة شوم زندگی ، برایش فرجامی شوم تر در نظر گرفته بود . انسان تنها بود اما میخواست عشق را در دیگری پیدا كند ، او تنها بود ولی این را می دانست كه دوست داشتن در روشنایی ریشه میبندد ، زیر نور سبز میشود و بالا می رود . انگارة كاشكی بر وجودش نقش بسته بود . اندیشه های دردناك تنهایی محتاج  فرصت هایی بودند تا در آن هیچ كس نباشد ... انسان نیز این را فهمیده بود و ابراهیم وار گرد كعبة آمال خویش طواف میكرد . حال كار خدا بود و بس ... تنها یكتایی كه او را از تنهایی درآورد . دستانش را رو به آسمان برد و طلبید نیازش را از بی نیاز بی همتا ... حال انسان دیگر تنها نبود كسی را میخواست تا عاشق او باشد . اندوه پرمعنایی وجودش را فراگرفته بود  تا اینكه ... یافت . نزدیك شده بود به آنچه كه می خواست . تازه داشت در مكتوبی از حریر سپید ، صداقت راستین حیات را پیدا می كرد . اما یك مشت انسان نماهای چهارپا كه عاق آسمان آنها را همراهی می كرد ، حس حسادتشان برانگیخته شد ... چه احمقانه ! حس كردند این پیوند آسمانی مانع اعمال شیطانی شان خواهد شد . تا سرحد وجود نداشته شان ترسیده بودند از این پیوند سبز آفرینش . هریك روحی تاجرانه داشتند كه آنها را در نظر طبیعت منفور میكرد . نسیم ، بیمارگونه از خمیازة غار بیرون آمد . وحشت موهومی بر اندام انسان حكومت میكرد . آن چهارپایان انسان نما ، او را از اوج بلندترین قلة عشق های بلند پایین آوردند . پایین آوردند ... آنقدر پایین كه در كویر برزخ هم جایی برایش نبود . شیاطین وحشیانه می خندیدند  ... دندانهای زرد و سیاهشان توی ذوق آسمان می زد . چشمانشان برق ابلیس را داشت ، نگاهشان چركین بود . آنها بودند كه انسان را از عشق فراری دادند . پر كردند آن دنیای بهشت گونه را از رذائل و تباهی وجودشان ... آنها فراری اش دادند ... فراری اش دادند از دوست داشتن ، از وجود داشتن ... اما كاش می دانستند ... كاش می دانستند كه خدا آن بالاست ! آقای دلم ! داستان من و زندگی ام ، مصداق عینی این قصة پر غصه است ! قسم به همان پنجرة فولادین و صحن متبرك و كبوتران همیشه سیرت ! به گلاب باران گنبد طلایی و ضریح مقدست ! فاش میگویم و ...  !باورم ، یاورم ، كنج دلم ، سیمای پر از نور شما را می طلبد ... شور نگاه شما را میخواهد ... روی سیاه و قطرة اشك كنج نگاه دوره گردم ، صولت قامت و گیرایی سخنان شما را گدایی می كند ...آقای دلم ! با تمام وجود بی وجودم ، می نشینم رو به آن لاجوردی بی پایان تا هرم نفسهای گرمتان بر صورتم بنشیند و من ذوب شوم در آن حلاوت و شیوایی ! با تمام وجود ... می خواهمتان ...  خدا ، حافظ شماست ، شما نیز شفاعت ما را ...   

 

 

التماس دعا

 

 

: مرتبه
[ دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 0:0 ] [ فاطمه قوانلو ]
درباره وبلاگ

دست در دست هم دهیم به مهر
وبلاگ خویش را کنیم آباد

.......................................

با سلام خدمت همکلاسی های محترم .

این وبلاگ صرفا جهت آشنا شدن حقوقدانان جوان دانشگاه حکیم سبزواری با همدیگر و همچنین تبادل اطلاعات شما سروران است بنابراین از شما بزرگواران تقاضا دارم در این امر با یکدیگر همکاری کنیم .

 با سپاس فراوان از شما.